تبليغاتX
قطرات جوهر
عمومی

آسمان دلش گرفته بودگريه ي رعد وبرقي كرد . شب بود . يكي از ستاره هاي تازه متولد شده ترسيد . آخر تا حالا گريه ي رعد وبرقي آسمان را نديده بود. رنگش پريد . از آن بالا گالامپ افتاد پايين .

دختر خوابش نمي برد.1539 تا ستاره شمرد ؛ اما فايده نداشت . آنقدر تلويزين نگاه كرد كهئ مجري برنامه خوابش گرفت و خميازه كشان ؛ شب بخير گفت . آنقدر توي تخت اين پهلو آن پهلو شدكه تمام بدنش درد گرفت ؟آخر سر رفت لب پنجره آسمان داشت گريه مي كرد .دختر دلش گرفت اوهم شروع كرد به گريه كردن .

از پشت پنجره ي اشكي چشمهايش ؛ستاره كوچكي را ديد كه از آن بالا به زمين مي آمد .ستاره توي حياط افتاد .دختر ستاره را برداشت و به جا كليديش آويزان كرد .دختر آنقدر به ستاره نگاه كرد كه خواب پلكهايش را بوسيد .همه شهر خواب بودند وهمه جا ساكت بود .

صدا گريه ي رعد وبرقي آسمان سكوت شب را شكست .آسمان دلش گرفته بود .آخر يكي از ستاره هايش را گم كرده بود.

نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 22:40 | لینک  | 

1- خواستگاري

ديشب آسمان از كوچه خواستگاري كرد

كوچه هول شد دست وپايش يخ زد

با اجازه خيابان ها ...

2- عروسي

امروز صبح آنها عروسي كردند

كوچه لباس عروس پوشيده بود

سفيد سفيد سفيد !

3- مهمان ها

آموزش وپرورش مدارس را تعطيل كرد

از صبح تا عصر عروسي كه بدون مهمان نمي شود

شال وكلاه كردند و ...

4- قدم نو رسيده

شب شده

كوچه آرام آرام براي بچه هايش لالايي مي خواند

چهار نوزاد سفيد پوش تپل

با دماغ هاي نارنجي ته كوچه خوابيده اند!

هيس سسسس ...

بيدار مي شوند !

نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 22:38 | لینک  | 

نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 14:18 | لینک  | 

يادم مي آيد که مادرم هميشه از من مي پرسيد: "به نظر تو مهم ترين عضو بدن کدام است؟" در طول همه اين سال ها آن چه را که فکر مي کردم درست باشد، مي گفتم.

     در کودکي به نظرم مي آمد که شنيدن، از همه چيز مهم تر است، پس گفتم: "گوش هايم" اما مادرم در پاسخ گفت: "بسياري از مردم ناشنوا هستند و کماکان به زندگي خود ادامه مي دهند." پس از گذشت چند سال، در ايام نوجواني، هنگامي که کم کم با دنياي اطرافم آشنا مي شدم و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم، مادرم دوباره سوال خود را تکرار کرد و من که ناخودآگاه در مورد اين مسئله بسيار انديشيده بودم گفت: "چشم هايم". او رو به من کرد و گفت: "مي بينم که خيلي خوب پيشرفت کرده اي و از اين بابت بسيار خوشحالم. وليکن پاسخت درست نيست، چه بسا افرادي که در عين نابينايي به درجات بالايي هم رسيده اند."

     در طول سال هاي متمادي، مادر چند بار ديگر پرسش خود را تکرار کرد. هر بار پاسخ منفي بود، البته او هر بار از پيشرفت من تعريف مي کرد.

     در عنفوان جواني ام پدربزرگ از دنيا رفت و رفتن او همه را غمگين و گريان کرد، حتي پدرم گريه مي کرد. آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود که مي ديدم مي گريد. وقتي که زمان آخرين وداع با پدربزرگ فرا رسيد، مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: "دلبندم، آيا متوجه شدي که مهم ترين عضو بدن کدام است؟" جدا غافلگير شدم. اصلا فکر نمي کردم که در چنين موقعيتي سوال خود را تکرار کند، راستش هميشه به نظرم مي آمد که اين سوال و جواب يک جور بازي بين من و اوست. او شگفتي و حيرت را در چهره من خواند و گفت: "اين پرسش از اهميت خاصي برخوردار است و علم به آن، به تو کمک خواهد کرد که زنده بودنت را زندگي کني! امروز، وقت آن فرا رسيده است که اين درس مهم را ياد بگيري." سپس طوري به من نگاه کرد که فقط يک مادر مي تواند به فرزندش بنگرد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: "مهم ترين عضو بدن شانه هايت است." متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است که سرم را روي بدنم نگاه مي دارد؟"

     گفت: "نه، به اين دليل مهم ترين است که سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي دارد و مي تواند تکيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد. پسرم، هر کسي در اوقاتي از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است. آرزو مي کنم آن قدر دوست خوب در اطراف تو باشد که در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي."

     از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تکبر و خودخواهي بدترين صفت.

نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 14:3 | لینک  | 

معلم پای تخته داد می زد
 
صورتش از خشم گلگون بود
 
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

·        
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
:
 

یک با یک برابر نیست

 

نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 13:29 | لینک  | 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای فرد دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی نداره .....

Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 12:37 | لینک  | 

 

جوانک خوش تيپ از اينکه قابلمه پيرمرد به پايش خورده و يک خط منحني از جنس گرد و خاک روي شلوارش رسم کرده بود، کلي ناراحت شد. صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشيد و يک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بيرون داد.
تا سرحد امکان خودم را عقب کشيدم. روي شانه اش زدم و گفتم: «داداش بيا عقب اين بابا راحت باشه»
از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قرباني به ميله وسط ماشين آويزانم کرده بود، گردن کشيدم و نگاهش کردم.
پيرمردي 70 – 75 ساله ، با کت خاکستري با بافتي درشت و ضخيم ، شلوار مشکي اش از گشادي گريه مي کرد و با تمسک به کمربند پوسيده اي ، دست و پا زنان خودش را به پيرزن چسبانده بود.
با خودم فکر کردم و گفتم شايد مي خواهد از جايي نذري بگيرند !  

به نظرم قابلمه دو نفره بود .   اما قيافه شان به اين کارها نمي خورد .   تازه محرم و صفر هم تمام شده بود .
پيش خودم محاکمه اش کردم . «حالا به هر علتي که اين قابلمه خالي رو دست گرفتي پس چرا پلاستيکش آن قدر خاکي و کثيفه ؟!
يعني يک مشماي سالم تر گيرت نيومد که اين طوري شلوار مردمو کثيف نکني ؟!»
شايد چيزي توي قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توي پلاستيک يک ور شده بود .   اگر چيزي توش بود از سوراخ هاي پلاستيک بيرون مي ريخت .
شايد هم پيدايش کردند ، مي خواهند بفروشند به نمکي ؟!   يا شايد هم ترسيدند در اثر تکان هاي ماشين که آدم را مثل مشک عشاير ايل بختياري تکان مي دهد ، حالشان به هم بخورد ، قابلمه را آورده اند براي مواقع اضطراري !
توي همين فکر بودم که پيرمرد با سرفه اي سينه اش را صاف کرد و گفت : « آقا پياده مي شيم »
مسافرهايي که سر پا ايستاده بودند ، خودشان را عقب مي کشيدند . يکي ، دو نفر هم که جلوي در بودند پياده شدند تا راهي براي پياده شدن باشد .
پيرمرد ، يک دويست توماني مچاله شده قرمز را به راننده داد . بعد هم زير شانه پيرزن را به آرامي گرفت . پيرزن خيلي آرام قدم بر مي داشت . پاهايش که بعد از شصت ، هفتاد سال از کشيدن بدنش خسته شده بود ، روي زمين کشیده مي شد . مثل اينکه مي خواست بماند و راحت روي صندلي   استراحت کند.   شايد هم اگر زبان داشتند به بقيه بدن پيرزن مي گفتند : شما برويد ما بعدا مي آييم.
به رکاب پله هاي ماشين که رسيدند پيرمرد دست پيرزن را روي ميله آهني پشت صندلي شاگرد گذاشت و به پيرزن اشاره کرد که ميله را نگه دار و خودش پياده شد.
قابلمه را با دقت تمام روي پله اول ماشين گذاشت و با وسواس آزمايش کرد که لق نزند . بعد هم دستش را به طرف پيرزن دراز کرد تا پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه بگذارد و بعد از روي قابلمه روي پله اول. دو پايش را که روي پله اول گذاشت ، پيرمرد قابلمه را روي زمين گذاشت . دوباره پيرزن پاهايش را آرام روي قابلمه و اين بار روي زمين گذاشت.
نمي دانم بقيه مسافران هم احساس من را داشتند يا نه ؟!
پيرمرد و پيرزن يک عمر بود که از قابلمه خورده بودند ، ولي هنوز حتي يک قاشق هم از آن کم نشده بود . اين قابلمه شان فقط براي دو نفر غذا جا مي گرفت.

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 19:2 | لینک  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 17:47 | لینک  | 

 

 در آينده نه چندان دور ، در خانه هاي جديد آجرها ممكن است هنگامي كه تركي درآنها ظاهر مي شود خودشان را تعمير كنند. ماشينها نيز ممكن است با لايه?اي به استحكام الماس پوشانده شوند كه آنها را در برابر خراشها محافظت مي كند. پزشكان نيز خواهند توانست صدها نوع بيماري را تنها با قراردادن يك قطره خون در يك دستگاه تشخيص داده و پس از چند ثانيه نتيجه را دريافت كنند.

Image and video hosting by TinyPic

 
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 19:28 | لینک  | 

شايد براي همه ي شما جالب باشد كه با (خط مورس) آشنا بشويد و بدونيد كه چه كسي آن را اختراع كرده است .

سميوئل فينلي بريزمورس هنرمند و مخترع امريكايي بود .از سال 1830 تا 1839 به آزمايش ها يي با استفاده از نيروي الكتريسيته دست زد .او مي كوشيد تا تلگراف الكتريكي بسازد . سر انجام توانست با بهره گيري ازتجربه ها ي هنري ، فيزيكدان امريكايي وپولي كه دولت امريكا دراختيارش گذاشت ، درسال 1844 نخستين خط تلگراف را به طول 64 كيلومتر ميان دوشهر بالتيمور و واشينگتن داير كند . براي استفاده از اين دستگاه نشانه هايي به كاربرد كه به الفباي مورس شهرت دارد . مورس دانشمندي ناسپاس بود واستفاده از راهنمايي ها وتجربه هاي هنري را در اختراع تلگراف الكتريكي كتمان كرد .

رمز مورس بين المللي

1 : . _ _ _ _

n : _ .

a : . _ 

2 : . . _ _ _

o: _ _ _

b :  _ . . .       

3 : . . . _ _

p : . _ _ .

c :  _ . _ .    

4 : . . . . _

q : _ _ . _

ch :  _ _ _ _  

5 :  . . . . .

r : . _ .

d :  _ . .

6 : _ . . . .

s : . . .

e : .               

7 : _ _ . . .

t : _

f : . . _ .         

8 : _ _ _ . .

u : . . _

g : _ _ .          

9 : _ _ _ _ .

v : . . . _

h : . . . .    

0 : _ _ _ _ _

w : . _ _

i : . .               

 

x : _ . . _

j : . _ _ _       

 

y : _ . _ _

k : _ . _         

 

Z : _ _ . .

l : . _ . .          

 

 

m : _ _

نوشته شده توسط ترگل ورگل در ساعت 6:29 | لینک  |